دیشب در یکی از خیابونهای بالای شهر.بعد از این که حسابی با دوستام بولینگ بازی کرده بودم و سرحال بودم،یه پسربچه اومد کنارم و شروع کرد به التماس کردن که از ش یه چیزی بخرم. نگاش نمی کردم چون قدش خیلی کوتاهتر از من بود کوچولو بود. فکر می کردم آدامس داره و می خواد ازش آدامس بخرم گفتم: نمی خوام عزیزم! ولی باز همین جوری داشت دنبالم می اومد یه لحظه به دستش نگاه کردم خیلی بی تفاوت! انتظار داشتم آدامس ببینم ولی دیدم توی دستش پر از cdسنتوریه!!!!!!!!!!!!! نمی دونم چی شد ناراحت شدم یا تعجب کردم. فقط با لبخند گفتم: خودم تو خونه یکیشو دارم.... یه لحظه یاد علی سنتوری افتادم که هنرمند مشهوری بود ولی در آخر کارش به اعتیاد و خیابون گردی کشیده شده بود. مثل همین cdسنتوری که می تونست در سینماها با افتخار اکران شه و همه واسه دیدنش عجله کنن و حتی 2-3 بار به سینما برن و پرفروش ترین فیلم تاریخ شه. ولی حالا کارش به جایی رسیده که یه پسر 8 ساله التماس کنه که یکی ازش سنتوری بخره. یه لحظه از این فکر و خیال ها اومدم بیرون دیدم دیگه پسر بچه نیست! به خودم گفتم کاش اقلا سنتوری براش به اندازه یه دونه آدامس اهمیت داشت! آخه وقتی آدامس دستشه خیلی بیشتر از این التماس می کنه که ازش بخرن. ولی حالا....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت   توسط مینای مهتاب
|