درد و نفرین بر سفر این گناه از دست او بود. ...چقدر زود گذشت این یک سال!!! دلم برایت تنگ شده. هنوز اگر برای ....مین بار خواهران غریبت را ببینم باز با اشتیاق تا لحظه آخر بادقت به تماشایت می نشینم. نمی دانم چرا در آستانه سالگرد سفرت باید خوابت را ببینم. دیشب خواب دیدم که در جلوی یکی از سینماها ایستاده ای و همه مردم دارند با تو خداحافظی می کنند. و تو ساکت بودی.وقتی نوبت من رسید نمی توانستم به چهره مهربانت نگاه کنم و از این که با تو خداحافظی کنم خجالت کشیدم و هیچی نگفتم. امروز صبح وقتی بیدار شدم پشیمان بودم و ناراحت که چرا فرصت را از دست داده ام و با تو صحبت نکردم... هیچ وقت رفتنت را باور نکردم. اما امروز فکر می کردم همان بهتر که نیستی تا اوضاع و احوالمان را ببینی و دل نازکت آزرده شود. دوستت دارم... تا همیشه
چهره اش آیینه کیست آنکه با من روبرو بود
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت
توسط مینای مهتاب| |

