وقتی صدای طبل این دسته ها رو می شنوم نمی دونی توی چه حال و هوایی می رم. خوب بابا من که سنگ نیستم ناسلامتی جدمو این طوری ناجوانمردانه به شهادت رسوندن... دوباره محرم. دوباره زیارت عاشورا. خیلی دوست دارم این ماهو ولی نمی دونم چرا دیگه مثل گذشته نیست... سالهای پیش وقتی کوچولو بودم همه محرم که می شد در تلاش و تکاپو بودن ولی حالا.... نمی دونم شاید به خاطر این هوای سرده که این جوری شده شایدم من عوض شدم که این روزا رو یه جور دیگه می بینم. خلاصه می خواستم بگم که تا می تونید از این روزا استفاده کنید. اگه آرزویی حاجتی چیزی دارید تا دیر نشده بگید. جدم اینقدر بزرگواره که نمی ذاره شما محتاج بمونید مطمئن باشید... نمی دونم چرا مغزم کار نمی کنه اصلا نمی تونم بنویسم. منو به خاطر بد نوشتن ببخشید اینو هم بذارید به حساب تحلیل کردن ۵ صفحه ای هملت اونم توی یه ساعت!!!!!شاید باور نکنید ولی یه لحظه الان داشتم فکر می کردم که هملت و کلادیوس و گرترود و پولونیوس و افیلیا و لایرتیس و هوراشیو و....هم واسه امام حسین ناراحت هستن یا نه؟؟؟ فکر کنم مغزم دیگه تعطیل شده.. کارم تمومه... راستی این وبلاگه توش همه چیزی نوشته میشه جز مطالب سینمایی. نمی دونم چرا آدرس وبلاگم اینه!!!!
من دیگه برم...خیلی حالم بده....راستی روز عاشورا هوای جدمو داشته باشیدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فعلاْ..........
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت   توسط مینای مهتاب
|
امروز شیراز هم مثل اکثر شهر ها سفید پوش شد. اون هم بدجور!!!
واقعا واسه مسولین شیراز متاسفم که امروز رو تعطیل نکردن وقتی صبح زود این بچه مدرسه ای ها رو می دیدم که چه جوری دست بابا و ماماناشون رو گرفتن تا زمین نخورن و این که چه جوری کنار خیابون توی اون سرما ساعت هفت صبح منتظر تاکسی وایسادن دلم می خواست راننده ی یه اتوبوس بودم و همه رو سوار می کردم! اگه می دیدید مردم چه جوری التماس می کردن تا یه جایی برسونیمشون!!!. تا جایی که توی ماشین ما جا داشت هر کسی رو می دیدیم سوار می کردیم. (من خودم کلاس داشتم مجبور شدم از خونه برم بیرون وگرنه هیچ وقت نمی رفتم) البته من خودم هم همون زمانی که پامو از خونه گذاشتم بیرون آنچنان زمین خوردم که هیچ وقت یادم نمی ره و خودم خیلی خندیدم! توی خیابون هم که نگو لیز بازاری بود! حتی یه ماشین پلیس آنچنان تصادف کرده بود که فکر می کنم راننده اش خیلی حالش بد باشه چون ماشین پلیس خورده بود به یک کامیون! و چیزی از ماشین پلیس نمونده بود! اینقدر تعداد تصادف ها زیاد بود که دیگه بیشتر از این نیازی به گفتن نیست!! فقط یه تصادف خیلی جالب دیگه این بود که یه پیکان خورده بود به یه درخت.
حالا شما قضاوت کنید.این عادلانه است که تهران دو روز تعطیل شه ولی شیراز بچه ها و مردم با این وضعیت از خونه بزنن بیرون؟؟!! نمی دونم چی بگم...
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت   توسط مینای مهتاب
|
دیشب دو ساعت وقت آزاد داشتم تصمیم گرفتم که فیلم حکم رو ببینم که کاش این تصمیم رو نگرفته بودم! نمی دونم حالا فیلم خوب نبود یا من سطح فکری پایینی داشتم چون به جایی که فیلم اونقدر گیرایی داشته باشه که منو جذب کنه من دو دستی چسبیده بودم که بفهمم داره چه اتفاقهایی می افته! و جالبه هر چی هم سعی می کردم حواسم پرت نشه نمی شد. یادمه استادم همیشه می گفت: اگر وقتی داری بازی می کنی میان دو تا از دیالوگ هات بیش از حد مکث افتاد بدون که الان تو این چند ثانیه تماشاگر وقت کرده یه نگاهی به اطرافش کنه و این یعنی جدا شدن تماشاگر از بازیگر و شکست بازیگر چون اگر می دونست که چقدر باید مکث کنه تماشاچی وقت نمی کرد به اطرافش نگاه کنه! فیلم حکم اصلا این قاعده رو رعایت نمی کرد انگار همه عوامل فیلم کاری کرده بودن که تو حواست به فیلم نباشه! اصلا به جای این که فیلم از یک نقطه مقدمه آروم آروم به اوج بره مثل این بود که از اوج داره میاد به مقدمه. خلاصه به نظرم خوب نیومد.حالا نمی دونم چرا توی فیلم ها وقتی می خوان یه نفر رو خلافکار نشون بدن یه سیگار می دن دستش. به همراه کراوات. حالا مگه تو ی جامعه واقعی خودمون هرکسی سیگار کشید خلافکاره؟ یا هر کسی کراوات داشت ...؟ مگه غیر از اینه که اگه یه بازیگر واقعا بازیگر باشه می تونه حتی خلافکار بودنش رو توی چشماش و توی نگاهش بذاره؟! از همه اینا که بگذریم من فکر می کردم چون این فیلم از مسعود کیمیایی هست باید خیلی جذاب باشه ولی الان که فیلم رو دیدم می گم که اگه یه نفر ازم بخواد که تم این فیلم رو بنویسم نمی تونم این کارو انجام بدم.چون واقعا نفهمیدم چی شد؟!
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت   توسط مینای مهتاب
|
خیلی سخته که خودت توی یه شهر دیگه باشی و همه کار و زندگی ات توی یه شهر دیگه! حس خیلی بدیه! نمیدونم شما تا حالا تجربه کردین یا نه! این حکایت منه! خودم شیرازم و همه زندگی ام تهران. دیگه خسته شدم نمی تونم تحمل کنم خیلی سخته! باور نمی کنید هر لحظه دوست دارم بساطم رو جمع کنم و راه بیفتم ولی حیف که اینقدر توی شیراز درگیر و گرفتارم که نمی تونم حتی واسه یه روز پاشم بیام تهران.اگه بدونید از لحظه ای که پامو روی خاک تهران بذارم چقدر کار دارم و چه جاهایی باید برم باور نمی کنید! شاید مجبور شم تا ۶ماه هر روز دنبال کارهای عقب افتادم برم (اینقدر کار دارم)ولی اشکال نداره ۶ماه دیگه همه این سختی ها تموم می شه و برای همیشه به تهران می رم. چقدر حس خوبیه وقتی بری پیش دوستان تهرانی که خیلی هاشونو هنوز ندیدی و فقط تلفنی باهاشون در ارتباط بودی! از نزدیک رو در رو باهاشون حرف زدن چقدر خوبه!!!!! پس امیدوارم زود تر این چند ماهم تموم شه و زودتر به تهران بیام گرچه می دونم که دلم برای شیراز هم تنگ خواهد شد!
ای تهران منتظرم بمان!!!!!
مطمئنم روزی که می آیم تو هم از خوشحالی مرا در آغوشت خواهی گرفت/.
+
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت   توسط مینای مهتاب
|